أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
33
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
و اما خارج از طبيعت در جوهر آن پس بعض آن چيزيست كه پيدا شود اكثر چيزى كه پيدا مىشود از ان در معده و آنچه پيدا مىشود اكثر چيزى كه پيدا مىشود از ان در كبد آن يكيك صنف است و آن لطيف از خون است وقتى كه سوخته شود آنچه كثيف آن سوداست و آنچه پيدا شود اكثر چيزى كه پيدا شود از ان نيست آن مگر در معده آن بر دو قسم است كراثى و زنجارى و مشابه است اينكه باشد كراثى پيدا شده از احتراق محى پس بهدرستى كه ان وقتىكه سوخته شود پيدا مىكند در ان احتراق سواد را و آميخته شده آن را صفرت پس پيدا مىشود در ان آن سبزى و اما زنجارى پس مشابه است اينكه باشد پيدا شده از كراثى وقتى كه سخت شود احتراق آن تا كه فانى شود رطوبات آن و شروع كند كه مائل شود بسوى بياض براى خشكى آن پس بهدرستى كه گرمى پيدا مىكند اول در جسم رطب سواد را پستر جدا مىشود از آن سواد وقتىكه فانى شود رطوبات آن و وقتى كه افراط كند در ان سپيد گرداند تامل كن اين را در حطب تر انگشت مىشود اول پستر خاكستر مىگردد و آن براى اينكه تحقيق حرارت فعل مىكند در جسم تر سياهى را و در ضد آن سپيدى را و برودت فعل مىكند در تر سپيدى را و در ضد آن سياهى را و اين دو حكم از من در كراثى و زنجارى تخمينى است و اين نوع زنجارى گرمترين انواع صفرا است و زبونترين آن و قتلكنندهتر آن و گفته مىشود تحقيق آن از جوهر سموم است و اما سودا پس بعض آن طبعى است و بعض آن فضل غير طبعى و طبعى تهنشين خون محمود است و فضل آن و عكر آن حادث شود در جگر از خون طبعى و طعم آن در ميان دو طعم و اجزاى ارضى باشد همچنانكه در ان هم حلاوت باشد و هم عفوصت و چون در جگر متولد شود اين سودا طبيعت آن را منقسم سازد به دو قسم يكى از ان دو قسم متوجه سپرز مخزون مىشود از براى مصلحتى و قسمى ديگر با خون آميخته به بدن مىرود از براى ضرورت و منفعت كه با او بود اما ضرورت همچنانكه بعضى اعضا باشند كه در غايت غلظاند و متانت در غذاى ايشان غلظ و متانت معتبر بود مثل استخوانهاى بدن و غضاريف و اربطه و اين اعضا ازين خلط سودا تغذيه يابند از جهت مناسبت و آنچه از براى منفعت باشد از خون جدا نمىشود بلكه خون را متانت را و قوام غلظ و استعداد آنكه منعقد شود بعضو مىدهد و اما قسمى ديگر از سودا كه متوجه طحال مىشود و در طحال در مىآيد قسمى باشد كه خون را از استغناى باشد و اين قسم همچنانكه در قسم اول ضرورت و منفعت بوده باشد اما ضرورت و آن بر دو قسم بود يكى آنكه از براى جميع بدن بود چنان كه بدن از فضله سودا پاك شود و با خون در بدن درنيايد كه موجب غائله بدن و حدوث امراض سوداوى شود و آنچه از براى عضو خاص باشد بيان او آنست از ان غذا مىيابد و منفعت اين آن باشد كه از طحال بفم معده قيطى منجلب مىشود تا منتقع شود معده ازو به دو وجه يكى از ان دو وجه تشديد و تكثيف و تقويت فم معده باشد دوم آنكه بواسطه لذع و حدتى كه دارد فم معده را دغدغه دهد بواسطه آنكه در او حموضت هم باشد و و حموضت محرك اشتها باشد لهذا كسى كه انصباب سودا بر معده او مسدود باشد و او را اشتهاى چيزى خوردن نباشد به خوردن ترشيها حيله مىكند در تحريك اشتها و همچنين باشد حال صفراى طبعى بعد از آنكه در كبد متكون شود كه آنچه خون از ان مستغنى باشد بمراره رود از براى مصلحت غسل روده از ثقل و بلغم غليظ اما در بلغم دوم به غير از تغذيه مصلحتى ديگر نباشد و هميشه در ضرورت بدن باشند تا بدل ما يتحلل گردند و در ان دو خلط ديگر كه صفرا و سودا بود اگرچه مصلحت تغذيه ازيشان كمتر بود اما سودا از براى جذب غذا باشد از جانب اعلى و صفرا از براى مصلحت دفع فضول باشد از اسفل اما سوداى غير طبعى و آن سوداى باشد كه نه بر سبيل سبب و عكريت بهم رسيده باشد بلكه يا بسبيل رماديت و احتراق بهم مىرسد يا بر سبيل جمود و ازين قسم اجزاى مائى منفصل نشده بلكه منجمد شده چنان كه دانسته شد كه اجزاى مائى منفصل بتصعيد آن و اجزاى ارضى به دو گونه متميز مىتواند شد يكى بطريق احتراق و اين را صفراى احتراقى گويند و داخل در غير طبيعى بود و اما سوداى رسوبى چنان بود كه اجزاى ارضى كه با خون طبيعى آميخته باشد بواسطه اعتدال قوام خون را محترق ساخته بته مىنشيند و از ان سودا رسوبى پديد مىشود بخلاف بلغم كه غليظ باشد و قبول خرق از ثقل اجزاى ارضى نمىكند و ازو رسوب پديد نمىشود و همچنين در صفرا نيز بر همين قبيل تواند بود كه بواسطهء رقت او و قلت اجزاى ارضى در او و كثرت حركت او را از رسوب پديد نمىشود رسوبى معتد به و اگر شود قبول تعفن و قدر محسوس ندارد پس ماند كه سوداى طبيعى رسوب